من.....

۱

اینم عکسی ازصمیمی ترین دوستم وپسرعموم اکبرجون

من نه از طایفه ی برگ، نه از طایفه ی باد که از طایفه ی فریادم


هر چه دارم در دست


نذر این کار کنم


داد باید بستانم ز سکوت


خسته از خامشی خانه برانداز سکوتم این بار


من نه از طایفه ی ساده ی برگم که زبان بندم و حرفی نزنم


که برقصم به بد آهنگ ترین نغمه ی باد


که بسوزم ز شبیخون حریصانه ی باد


که بمیرم به سکوت


که شوم رنگ سقوط


من نه از طایفه ی تیره ی بادم که بسوزانم برگ


که ز دلمردگی ام ساده و بی غصه برویانم مرگ


من ز فریاد ، ز دادم آری


من همان ساقه ی سبز


مانده در عمق چمنزار سکوتم آری


تن به تعظیم به باد


تن به این رکعت اجبار ی پر استبداد


من نمی خواهم داد


خانه ی تیره ی باد


می نشانم بر باد


محکم و سخت به پا می خیزم


که اگر بنشینم باد بر می خیزد


چه شود خواست که خاست


خواستن کار دل است


خاستن کار من است ...


من فقط یک رهگذرم